شاه بیت

شعرهای ماندگار

رفتم که رفتم . . .

رفتم که رفتم . . .

 

گاهی وقتا پیش میاد که آدم به خودش میگه ، یادش به خیر . . . چه دورانی داشتیم

دورانی که یا رفیقامون منتظر صدای سوت ما بودن یا ما منتظر صدای سوت اونا که جمع بشیم یه دست گل کوچیک بزنیم . . . دوران کنکور و دنبال درس خوندن ، اون موقع یادمه سریال جومونگ نشون میداد ، مام بعد از اینکه جومونگو میدیدم جوگیر میشدیم که برسیم به هدف والا !!! هدف والامونم دانشگاه بود . . .

تو این 21 سالی که از عمرم میگذره کلی خاطره برام جمع شده  . . .

نمیدونم از اینکه یهو احساساتم قل زد و رفتم تو خط شعر و شاعری ، باید خوشحال باشم یا ناراحت . . .

 و اینم نمیدونم که الان که دیگه نمیتونم شعر بگم باید خوشحال باشم یا . . .

دوران مام تموم شد . . . امیدوارم اسم وبلاگمو فراموش نکنم یا اینکه بلاگفا سیستمشو جمع نکنه تا بعد از یه هفش ده سال دیگه ( اگه خدا عمر داد  ) بیام این شعرارو بخونم ، کامنتارو بخونم ، بگم یادش به خیر چه دورانی بود. . .حرف تو دلم زیاد مونده ولی راستش حال و حوصله ندارم که بنویسمشون . . .

منتظر شدم که نظرات وبلاگم به صفر برسه بعدش بیام یواشکی جمع کنم برم . . .

صدای پیانوی دیوید نویو تو گوشمه  . . .

ایام به کام . . . یا علی


تکرار . . .

ای آدمک کوکی صبح شد که بیدار شی

مثل همه عمرت تکرار شی و تکرار شی

صبحه ولی انگار نیست ، تو توی شبت غرقی

بین شب و روز تو انگار که نیست فرقی

شبهات مثل روزاته ، روزات همگی تکرار

از دست همه سیری از دست خودت بیزار

پرواز واسه تو مرده ، تو اوج نمیگیری

بردی همه رو از یاد ، از یاد همه میری


تا فرصت هنوزم هست ، برگرد به خودت برگرد

نو شو که این تکرار از تو  تو رو دورت کرد

بسه اگه تا امروز تکرار تو رو داد بر باد

فردا رو بساز از نو دیروز و ببر از یاد

تو لحظه تکراریت ، تنها خودتی همرات

حسرت شده یار تو ، " ای کاش " همه حرفات

با غصه نشو همدم ، سنت شکن خود باش

آزاد ترین فردی ، وقتی که نگی ای کاش


محمود برزویی




بهار . . .


بهارا کنار من بمان ، مگر باشم از جور خزان

همسایه ی تو در سایه ی تو . . .


به لطف خیالت ، به شهر وصالت ، دلم رهسپار است

به شوق بهاران ، چنان باد و باران ، دلم بی قرار است

دلا مژده داری که این بی قراری ، نشان بهار است

دلا مژده داری که این بی قراری ، نشان بهار است

نشان بهار است . . .



سکوت . . .


بغضی از جنس سکوت سخت

در گلویم مانده اما من

نمیدانم چه باید کرد . . .


در این دریای بی ساحل که از چشمان من سیر است

در این آرامش ساکن که طوفانی نفس گیر است

در این تنهایی و افکار و بی پایان که با افسانه زنجیر است

شبی آرام میخواهم ولی هرگز به دیدارم نمی آید . . .


یاد آن پرواز بی پایان شاهین بلند آوازه باید کرد

که در اوج غرورش با همان تیری که از جنس پر و بالش به پرهایش حسادت کرد

نشست و بی محابا با خودش اینگونه نجوا کرد

که هر چه بر سرم می آید و دیوار تا دیوار بر افکار خود بستم

ز دستان خودم بود و پریشانی احوالم . . .


شهاب نعمتی      2 مرداد 90


من از پاییز می ترسم . . .

من از پاییز میترسم . . .

من از آذار بی پایان و از آبان بی مهرش شکایت میکنم اما . . .

شکایت نامه ام را تا بهار ، سربسته میدارند  . . .!!!

من از پاییز میترسم . . .


شهاب نعمتی   1 بهمن 90


فال حافظ شب یلدا . . .

نمیدونم این چه فالی بود که شب یلدا برام اومد

این فال به نیتی که کرده بودم ، خیلی ربط داشت

نمیدونم حافظ میخواست فقط این شب یلدایی دل مارو خوش کنه یا  . . .



روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر

پیش شمع آتش پروانه به جان گو درگیر

در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ

بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر

ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش

در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر

چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک

آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر

در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص

ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گیر

صوف بر کش ز سر و باده صافی در کش

سیم در باز و به زر سیمبری در بر گیر

دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش

بخت گو پشت مکن روی زمین لشگر گیر

میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش

بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر

رفته گیر از برم و زآتش و آب دل و چشم

گونه ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر

حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را

که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر




آفتاب می شود . . .

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

فروغ فرخزاد

حسرت جام . . .

ظاهرالامر که اینبار منم خانه به دوش

تو برو غصه و غم را به خیالم بفروش

دل تنهای من از حسرت پنهان گله کرد

ببر این شکوه بنال از غم دل پیش سروش

مهرت انگار که از دست بدادم به گناه

نشنیدم سخن ساقی و پندش به دو گوش

دوش دیوانه پریشان شده از حسرت جام

رفتم از خانه برون تا دم میخانه به نوش

گفتم آن جام جهان بخش به لعلم برسان

گفت ای بنده ی بی مایه ی بیمار خموش

اگر این جام می و تاج همان بخت تو بود

چه گرفتی که بدادی همه را بی سر و هوش؟

گفتم از جام می و مستی و بی تابی دل

به نگاهی به کلامی به شکر پاره و نوش

گفت این وسوسه هرگز ندهد بهر تو سود

"ثاقب" از وسوسه ی بی خبری چشم بپوش


شهاب نعمتی ( ثاقب )   9 مرداد 90



رخسار . . .

ساقیا زردی رخسار من از جام تو نیست

خوش بچرخان که لبی سرخ تر از کام تو نیست

 

زردی روی من از حسرت پنهان دل است

گوش پنهان دلم ، دل زده از نام تو نیست

 

من سراسر همه تزویر و گناهم به نهان

عشق میگفت که این وسوسه از دام تو نیست

 

عاشقان را چو نباشد سر دلداگی ات

پس که باشدکه شبی درغم اوهام تو نیست؟

 

شوق عشقت ز کجا می بَرَدَم تا به کجا

کیست دلداده در این شهر که آرام تو نیست؟

 

ثاقب ار لطف نگارت به خیالت نرسد

دفع غم کن به دعا ، غصه سرانجام تو نیست

 

شهاب نعمتی ( ثاقب)     4 تیر 1390


مادر . . .

سلام

گفته بودم که دیگه از کارای خودم تو این وبلاگ نمینویسم

اما به این نتیجه رسیدم که ادامه دادن راه بهتر از توقفه . . .

بعد از یه مدت ننوشتن و تلاش برای تغییر سبک ، دوباره مینویسم که بگم هنوز زنده ام . . .


مادر . . .


از همان لحظه ی خلقت که وجودم بسرشت

گفت این حرز و دعا را تو چـه دانی که نوشت


خوش دعایی که چنین بدرقه ی راه تو بود

با دلـی مملو از آن عـشـق الـهـی بنوشت


شب به شب گریه و بی تابی و بیماری تو

در نگاهش تو نبودی ز طـفـولـت بد و زشت


تا تو از دامـگـه خـاک به خـورشـیـد رسی

مادر از غصه جوانی خود از دست بهشت


بوی گل نـیـسـت کـه از دامـن وی نوش شود

وی همان است که دارد به نهان عطر بهشت


چه شد این آتش سـوزان جهنم " ثاقب "

دست مادر به دعا بود و شکایت ننوشت


شهاب نعمتی ( ثاقب )    15 تیر 90



Weblog Themes By Pichak

درباره وبلاگ


زندگی دو نیمه دارد :
نیمه اول به امید نیمه دوم
نیمه دوم در حسرت نیمه اول

پیوندهای روزانه

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ